تبليغاتX
گفت و گو با خدا
من و تنهای تنها

 

سلام

سلام آخر من

 

و جوانه های تو در خاک تنم ریشه می دواند این است داستان عاشقی سریال چشمانم

هربار که خورشید غروب می کند گویی طلوعیست دوباره از زخم این دوری

دریا در دیار چشمانم طوفانی می شود و من موج موج لبریز می شوم تا خورشید درون عاشقی ام غرق شود و شب تو را در ناپیدا ترین نقطه ی آسمان روشن کند تا فراموشم نشود در این بی کران هنوز هم کسی هست که فانوس بی خاطره ترین و ترسناک ترین شبهای تار من شود .

 

شاید من اقرار نکرده ام که هنوز می شود در سیاهی مواج چشم هایم آرام گرفت یا شاید این آسمان باور ندارد که عشق فاصله ی ماه تا این ظلمات را خوب می فهمد .

هرچند که وجود من قاب تصویر تو باشد ...

من از نگاه خویش می گویم ، بی چشم های زلال تو

از برق برق  دورا دور احساسم

 

پنجشنبه است پر از سکوت های ساده ؛ می خواهم چشم از وحشی لاله ها بردارم و خاطرم را پر از یاس و نرگس کنم ... اما آفاق دلم هنوز آشوب است هنوز می ترسم ؛ در ساحل دلم جای گامهای تو خالیست

شاید ناامنی من شوریدگی خاک تنم باشد ....

و تو ... ویاد تو هر لحظه بالطافت خاص سرخ لاله های موضون دشت های  جنوب سر از من و این عشق جدا می کنی ...

به که بگویم هنوز می ترسم ؟

می ترسم فراموش کنی که تصویر پاک و زلال نگاهت که در چهار چوب دیدگان من به یادگار مانده گروییست برای تمام خاطراتی که انتظار دلم را از جمکران تا هویزه می کشاند .

 

این شکایه را به که بگویم ؟

می ترسم می ترسم  ،می ترسم سبزی پرچم افراشته ی جمکران در دلم جای خویش را عوض کند با دشت سرخ خرم شهر ... با خاطرات دشت های سرسبز مین ...

 

آن روز ها سال هاست که تمام شده ، سال هاست که باید دلهره های می خوابید ، می مرد

                                                             اما چرا جبهه جبهه بوی عشق آوردی ... ؟

 

می ترسم پیش از این که عاشق شوم فراموش کنی مرا و ...

و من با حسرت نگاه مردودم را بر شقایق های حاشیه ی خیابان که روزی قدم گاه رزمندگان آقا بود بکشم و تورا تا همیشه در حسرت خاطرات گنگم قاب کنم ...

می ترسم آنوقت خدا هم تنهایی ام را باور نکند .

من بدم و تو ...

ببخش ببخش مرا ببخش که ...

مگر میشود مرضیه بود و به معراج رفت به معراج چشم هایی که سراینده ی خاکند

خاکی از تن آدم

با بوی حوا

 

من تو را باور می کنم تو عاشقی مرا

 

.....................................................................................................

......................................................................................................

 

و فراموش نکنم که ...

 

                           و خداوند عشق را آفرید

                           و تو آموختی مرا عشق

                           مرا درد ، مرا فراق

                           و تو آموختی مرا عمر

 

 

ببخش اگر با این همه واحمه نوشتم

آخر هنوز بوی خردل میاد قلبم جریان دارد ...

 

 

 شهریور ۸۶

 

 

خداحافظ  برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

 

 



 

 

از همه ی عزیزانی که تا حالا باهام بودن خیلی ممنونم

این پست آخر بود

یه نوشته ی قدیمی

اما دوستش داشتم

 

 

باید برم دنبال خودم

تنهایی

نمی دونم که دیگه چی بگم

 

خیلی دوستتون دارم

و بی گریه خدا حافظ .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:20  توسط   | 

 

 

سلام خدای من

 

دلم برای تو تنگ شده

می خواستم با شعر تهی شوم نشد

من کجای قصه ی تنهایی خویشم ؟

کجاست که نیستی و دست خدایی ات نوازشم نمی کند

برام کافی نیست ؟

کافی نیست که در قعر انزوای آدمیتم از تو طرد شوم

 

 

اله من العفو ...

اله من العفو ...

( وقتی من هم در واژه ها باشم دچار اعتماد به نفس مضاعف می شوم )

 

اله من العفو ...

دوست ندارم این گونه بنویسم

آخر تو این نیستی

تو هرگز در هیچ وصف زیبایی هم نمی گنجی

مرا ببخش که تو را گلایه می کنم

بگذار به حساب آدمیتم

و تو همیشه میدانی آدم کسی نیست

جز آن که همیشه در برابر تو ذلیل بود اما تو به رویش نیاوردی

اما خدای من تو چی ؟ تو که هستی جز آنکه همه را در ناتوانی خویش درماندی

همه را خدای من همه را

آنگاه که هیچ کس نتوانست بفهمد تو جز آنکه به آدمی فهماندی کیستی ؟

 

خدااااااااااااااااااا

 خدای من

دلم شکسته که دارم ...

خدای من دلم خیلی شکسته

و طعم ملس خواستن می گویند این جاست که می چسبد

پس می خواهم

باز از تو می خواهم که همه چیز های خوب را بخواهی

تو که همیشه خدایی

تو که همیشه تویی

و چشم های من برای تو اند

دو پنجره ی باز

به سوی تراوت پاک باران بهار برای همیشه متولدهای سبز

بی زادروز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:28  توسط   |